گروهی از آدمها در ساختمانی مرموز بیدار میشوند و متوجه میشوند حافظهشان ناقص است. آنها برای فهمیدن علت حضورشان باید سرنخها را کنار هم بگذارند و تصمیم بگیرند به چه کسی اعتماد کنند. داستان میان اتفاقات اصلی، به رابطهها نیز توجه میکند و این انتخاب نشان میدهد چگونه هدف مشترک اختلافها را از بین نمیبرد. با نزدیک شدن بحران، پیامد تصمیمها آشکارتر میشود در نتیجه شخصیتها باید مسئولیت انتخاب خود را بپذیرند. در سطح انسانیتر روایت، احساس تعلق بررسی میشود و چنین تمرکزی با نتیجه اتفاقات بیرونی پیوند میخورد. محدودیتهای همان موقعیت، نقش فعالی در ماجرا دارد که در طول روایت اختلافها را برجستهتر میکند. تا جایی که میتوان بدون افشا گفت، رابطهها همچنان مرکز توجهاند؛ به واسطه همین مسیر «بیدار» فشار بیرونی و درونی را کنار هم نگه دارد. در سطح انسانیتر روایت، مسئولیت فردی پررنگ میشود و این بخش با تصمیمهای اصلی گره میخورد. با پیش رفتن ماجرا، اعتماد میان افراد تغییر میکند در نتیجه شخصیتها باید درباره نیت دیگران تجدیدنظر کنند.