مارک کِین ده سال است تمام زندگیاش را وقف دخترش الینور کرده؛ دختری که پس از حملهای در کودکی به خونآشام تبدیل شده و بدنش در همان سن باقی مانده است. پدر و دختر در نیویورک با هویتهای مختلف زندگی میکنند و مارک برای زنده نگه داشتن او مجبور است خون تهیه کند. او همزمان دنبال پزشک یا سرنخی است که بتواند منشأ وضعیت الینور را پیدا و شاید درمانش کند. در همان ساختمان، نائومی کول، کارآگاه پلیس، همراه پسرش آیزایا زندگی میکند. آیزایا در مدرسه تنهاست و به الینور نزدیک میشود، بیآنکه از راز او خبر داشته باشد. مجموعهای از قتلها و مادهای تازه که میان جوانان پخش شده، نائومی را وارد پروندهای میکند که به شبکهای از آزمایشها و خونآشامهای دیگر مربوط است. مارک تلاش میکند هم دخترش را از پلیس پنهان کند و هم به حقیقت نزدیک شود. رابطه دو کودک خطر افشای راز را بیشتر میکند، اما برای الینور نخستین فرصت در سالهاست که بتواند دوستی واقعی و بخشی از زندگی عادی را تجربه کند.