ویلفرانش شهری کوچک و دورافتاده در فرانسه است که میزان قتل در آن بسیار بیشتر از حد معمول و پوشش تلفن و ارتباط با بیرون بسیار ضعیف است. سرگرد لورِن وایس، رئیس ژاندارمری محلی، تقریباً همه مردم شهر و رازهایشان را میشناسد و خودش نیز سالها قبل قربانی حادثهای مرموز در جنگل بوده است. ورود دادستان فرانک سیریانی برای بررسی آمار غیرعادی جرم، تعادل شهر را به هم میزند و او خیلی زود متوجه میشود پروندهها به شکل عجیبی با جنگل اطراف مرتبطاند. هر قسمت معمای جنایی جداگانهای دارد، اما ناپدید شدن دختر شهردار و گذشته لورِن خطی طولانیتر میسازند. جنگل در نگاه مردم فقط طبیعت نیست و داستانها و باورهای قدیمی درباره نیرویی ناشناخته در آن وجود دارد. لورِن میان روش پلیسی و تجربههایی که توضیح منطقی ندارند گرفتار است. مجموعه جنایت و وحشت را ترکیب میکند و نشان میدهد در شهری که تقریباً همه چیزی برای پنهان کردن دارند، مرز میان جرم انسانی و تهدیدی که از دل طبیعت میآید همیشه روشن نیست.