در بوگوتای سال ۱۹۸۶، لئون دانشجوی جوان ادبیات با مردی به نام جرمیاس آشنا میشود؛ کهنهسربازی روشنفکر، وسواسی نسبت به قدرت کلمات و شخصیتی که به تدریج نقش استاد و دوست را برای او پیدا میکند. رابطه آنها حول کتاب، نوشتن و بحث درباره مرز میان تخیل و واقعیت شکل میگیرد، اما لئون کمکم احساس میکند جرمیاس نگاه بسیار تاریکتری به انسان و خشونت دارد. پس از کشتار هولناکی در رستوران پوزتو، لئون میفهمد دوست و مربیاش عامل اصلی بوده است. مشکل بزرگتر این است که خودش از روزهای منتهی به جنایت خاطره روشنی ندارد و نمیداند تا چه اندازه در اتفاقها درگیر بوده است. او تلاش میکند با بازسازی گفتوگوها، نوشتهها و رفتار گذشته بفهمد چه چیزی رخ داده و چرا ذهن خودش بخشهایی را حذف کرده است. سریال با الهام از کشتار واقعی پوزتو، رابطه نویسنده و قاتل را به معمایی روانشناختی تبدیل میکند و درباره تأثیر کلمات، شیفتگی به تاریکی و شکنندگی مرزی حرف میزند که فرد میان مشاهده خشونت و مشارکت در آن تصور میکند.