دوروتی گیل، پرستاری جوان، در جریان طوفانی شدید از کانزاس به سرزمینی ناشناخته منتقل میشود و ورودش بلافاصله تعادل سیاسی آنجا را به هم میزند. او در مسیر رسیدن به شهر زمرد با مردی مجروح و بیحافظه به نام لوکاس همراه میشود و کمکم درمییابد این سرزمین همان اُز است، اما بسیار تاریکتر و پیچیدهتر از افسانهای که انتظارش را داشته. جادوگر شهر زمرد استفاده از جادو را محدود کرده و میان او، گلایندا و جادوگران دیگر کشمکشی جدی وجود دارد. «Emerald City» بازآفرینی بزرگسالانهای از جهان «جادوگر شهر اُز» است که شخصیتها و عناصر آشنا را در قالب فانتزی سیاسی قرار میدهد. دوروتی فقط در جستوجوی راه بازگشت به خانه نیست و ناخواسته به بخشی از نبرد قدرت تبدیل میشود. هویت لوکاس، گذشته جادوگران و منشأ تواناییهای دوروتی به تدریج روشن میشوند و مجموعه از سؤال درباره اینکه جادو باید کنترل شود یا آزاد بماند، برای ساختن درگیری اصلی استفاده میکند.