مارگارت هیل یک اهالی جنوبی از یک معاونت روستایی است که به تازگی در شهر صنعتی میلتون در شمال ساکن شده است. در شوک حرکت خود، او در مورد جان تورنتون، صاحب کارخانه پنبه کاریزماتیک، که قدرت هدف و اشتیاق او با غرور و اراده خودش همخوانی دارد، قضاوت اشتباهی می کند. هنگامی که کارگران میلتون اعتصاب می کنند، مارگارت طرف آنها را می گیرد و این دو با هم درگیر می شوند. وقتی وقایع از کنترل خارج می شوند، مارگارت - در کمال تعجب - عاشق تورنتون می شود...