لیزا پس از حادثهای در سکوی شماره هفت یک ایستگاه قطار بیدار میشود و خیلی زود میفهمد مرده است. او نمیتواند ایستگاه را ترک کند و تقریباً هیچ خاطرهای از زندگی یا لحظه مرگش ندارد. مشاهده خودکشی فردی دیگر روی همان سکو باعث میشود تکههایی از حافظهاش بازگردند و لیزا شروع به جستوجو درباره هویت خودش کند. در سوی دیگر، افسر پلیس حملونقل آکاش لاکهارت به پرونده علاقهمند میشود و تناقضهایی میبیند که نشان میدهند مرگ لیزا شاید آنقدر که گزارش اولیه میگوید ساده نبوده است. خاطرات رابطه او با مَت، دوستان و روزهای پیش از مرگ کمکم شکل میگیرند و تصویر گذشته از چیزی عاشقانه به مسئلهای بسیار تاریکتر تغییر میکند. لیزا باید بفهمد چرا روحش به ایستگاه وابسته مانده و چه چیزی در شب مرگش اتفاق افتاد. معمای اصلی فقط کشف علت مرگ نیست؛ او باید با حقیقت رابطهای روبهرو شود که در زمان زندگی قادر به دیدن کامل آن نبوده و برای رسیدن به عدالت به فردی زنده نیاز دارد که حاضر باشد شواهد فراموششده را دوباره بررسی کند.