پس از شیوع ویروسی مرگبار در مسکو، آنا، سرگئی و اعضای خانوادهشان تلاش میکنند پیش از فروپاشی کامل شهر به منطقهای دورافتاده و امن در شمال برسند. سرگئی مجبور است هم همسر فعلیاش آنا و پسر او را همراه ببرد و هم همسر سابقش ایرینا و پسر مشترکشان را نجات دهد، بنابراین گروه از همان آغاز با تنش خانوادگی شدید روبهروست. جادهها بستهاند، نیروهای مسلح و گروههای غارتگر منابع را کنترل میکنند و هیچکس نمیداند بیماری تا کجا گسترش یافته است. مقصد آنها خانهای کنار دریاچه است که شاید بتواند پناهگاهی طولانیمدت باشد، اما رسیدن به آن آسان نیست. هر توقف مسئلهای درباره غذا، اعتماد و کمک به غریبهها ایجاد میکند و بیماری میتواند در هر لحظه وارد گروه شود. با گذشت زمان مشخص میشود حکومت و نیروهای امنیتی نیز همه حقیقت را درباره بحران نمیگویند. سریال بقا را با درام خانوادگی ترکیب میکند و نشان میدهد فرار از شهر فقط آغاز مشکل است؛ شخصیتها باید تصمیم بگیرند آیا در دنیایی که قانون فروپاشیده هنوز میتوانند به قواعد اخلاقی قبلی پایبند بمانند و چگونه خانوادهای ساختهشده از رابطههای شکسته را برای زنده ماندن کنار هم نگه دارند.