ریدلی جونز در موزهای زندگی میکند که شبها اشیا و شخصیتهای نمایشگاه زنده میشوند. او همراه دوستانش مأموریتهایی انجام میدهد تا از موزه محافظت کند و مشکلات میان ساکنان تاریخی و خیالی آن را حل کند. در میان همه این رخدادها، احساس تعلق بررسی میشود و چنین تمرکزی با تصمیمهای اصلی گره میخورد. در طول این مسیر، هدف اولیه معنای تازهای پیدا میکند و گروه برای ادامه راه باید مسئولیت انتخاب خود را بپذیرند. جهانی که ماجرا در آن رخ میدهد، خطرها را واقعیتر میکند و چنین محدودیتی مسیر رسیدن به پاسخ را دشوار میسازد. اثر بدون شتاب، به انگیزهها نزدیکتر میشود و این انتخاب نشان میدهد چگونه آدمها زیر فشار اولویتهایشان را عوض میکنند. تا جایی که میتوان بدون افشا گفت، نتیجه تصمیمها بهتدریج جمع میشود؛ در نتیجه «ریدلی جونز» شخصیتها را در مرکز روایت حفظ کند. در بخشهای بعدی، پیامد تصمیمها آشکارتر میشود و همین موضوع آنها را وادار میکند مسئولیت انتخاب خود را بپذیرند.