گروهی از خرگوشهای وحشی پس از آنکه فایور رؤیایی از نابودی لانهشان میبیند، خانه خود را ترک میکنند. هیزل، برادر بزرگتر فایور، هشدار او را جدی میگیرد و چند خرگوش را قانع میکند پیش از وقوع فاجعه فرار کنند. سفر آنها از دشتها، جادهها و قلمروهای خطرناک عبور میکند و گروه با شکارچیان، انسانها و لانههای دیگری روبهرو میشود که قوانین سخت و گاهی خشونتآمیز دارند. خرگوشها در جستوجوی مکانی امن به تپه واترشیپ داون میرسند، اما برای ساختن جامعهای پایدار به خرگوشهای ماده و ارتباط با گروههای دیگر نیاز دارند. این موضوع آنها را در برابر ژنرال واندورت و لانه افرافا قرار میدهد؛ جامعهای که امنیت را با کنترل شدید و محدود کردن آزادی حفظ میکند. هیزل باید میان احتیاط و ریسک تصمیم بگیرد و فایور نیز با رؤیاهایی روبهرو میشود که همیشه معنای واضحی ندارند. داستان از نگاه حیوانات درباره رهبری، آزادی، بقا و ساختن خانهای است که فقط امن نباشد، بلکه اعضایش بتوانند بدون ترس زندگی کنند.