ربکا دختری بیمار و خیالپرداز است که با موجودی میکروسکوپی به نام ارنست دوست میشود. ارنست در بدن و اطراف او ماجراهای عجیبی ایجاد میکند و دوستیشان به ربکا کمک میکند با مشکلات روزمره و تنهایی کنار بیاید. همزمان با تغییر شرایط، رابطهها پیچیدهتر میشوند در نتیجه شخصیتها باید ترس شخصی را کنار بگذارند. محدودیتهای همان موقعیت، خطرها را واقعیتر میکند و این وضعیت اختلافها را برجستهتر میکند. در سطح انسانیتر روایت، میل به استقلال مطرح میشود و این انتخاب روایی در انتخابهای دشوار خودش را نشان میدهد. داستان میان اتفاقات اصلی، گذشته را وارد زمان حال میکند بهگونهای که بهتر دیده شود چرا ترس میتواند قضاوت را تغییر دهد. در محدودهای بدون اسپویل، پرسش اصلی باز باقی میماند؛ و به این ترتیب «ارنست» فشار بیرونی و درونی را کنار هم نگه دارد. در کنار مسئله بیرونی، وفاداری به آزمون گذاشته میشود و چنین تمرکزی واکنش شخصیتها را توضیح میدهد.