ریکی، جوانی با گذشته مرموز و اشتیاق شدید برای تبدیل شدن به جاسوس، وارد مأموریتی میشود که او را به سازمانی تروریستی و مأموری کارکشته به نام مهادف میرساند. هویتها و وفاداریها در طول عملیات بارها زیر سؤال میروند. در «Agent»، راههای متفاوت مواجهه با خطر از زاویه تجربه افراد درگیر مطرح میشود و همین انتخاب رابطه علت و معلولی اتفاقها را قابل فهم میکند. در ادامه «Agent»، یادآوریهای گذشته مسیر آدمها را بدون جهش ناگهانی تغییر میدهند، در حالی که ارتباط احساسی با شخصیتها باقی میماند. روایت «Agent» از مرز میان بقا و اخلاق و نیاز به اعتماد برای پیش بردن قصه استفاده میکند؛ این ترکیب باعث میشود مسئله مرکزی از چند زاویه دیده شود. به این ترتیب «Agent» در پیوند با انگیزههای شخصی پیش میرود و چگونگی شکل گرفتن بحران را ملموس میکنند، در حالی که ارتباط احساسی با شخصیتها باقی میماند. در «Agent»، راههای متفاوت مواجهه با خطر از زاویه تجربه افراد درگیر مطرح میشود و همین انتخاب رابطه علت و معلولی اتفاقها را قابل فهم میکند.