مردی تنها در شهری شلوغ، روزهایش را میان کار و رفتوآمدهای تکراری میگذراند تا اینکه یک برخورد ساده او را درگیر زندگی چند غریبه میکند. هرکدام بخشی از شهر را میشناسند که برای دیگری نامرئی است و ارتباط کوتاهشان کمکم شبکهای از مسئولیت و همدلی میسازد. داستان از رابطه یک انسان با شهرش میگوید؛ شهری که میتواند آدم را گم کند، اما گاهی در همان ازدحام فرصتی برای دوباره پیدا کردن خود به او میدهد.