لیدیا در دوران دیکتاتوری نظامی آرژانتین، در حالی که باردار است، مجبور میشود کشور را ترک کند و به اسپانیا پناه ببرد. او دخترش والریا را دور از سرزمینی بزرگ میکند که خاطراتش با تعقیب سیاسی، ترس و از دست دادن دوستان گره خورده است. سیوشش سال بعد، دستگاه قضایی آرژانتین از لیدیا میخواهد برای پروندهای مرتبط با همان دوره به کشور بازگردد و شهادت دهد. این دعوت گذشتهای را زنده میکند که او سالها تلاش کرده با سکوت کنترلش کند. والریا که بخش زیادی از تاریخ مادر را فقط به شکل تکههای پراکنده شنیده، میخواهد بداند چه اتفاقی باعث تبعیدشان شده و چرا مادر از بازگشت میترسد. سفر احتمالی به آرژانتین برای لیدیا فقط حضور در دادگاه نیست؛ باید با افرادی، مکانها و خاطراتی روبهرو شود که در جوانی ناگهان رهایشان کرده بود. او میان نیاز به شهادت برای حقیقت تاریخی و ترس از باز شدن زخمی که زندگی تازهاش روی آن ساخته شده تصمیم میگیرد.