فرانک کارور پس از نوزده سال زندان به دلیل بیماری جدی زودتر آزاد میشود و میداند فرصت زیادی برایش باقی نمانده است. سالهای زندان او را از پسرش جویی دور کرده و خانوادهاش را تقریباً از بین برده است. فرانک در ظاهر میخواهد روزهای باقیمانده را صرف ترمیم رابطه با پسر کند، اما همزمان فهرستی از افرادی دارد که سالها قبل به او خیانت کردند و باعث شدند تمام مجازات را به تنهایی تحمل کند. او یکییکی سراغ همدستان قدیمی میرود تا بفهمد چه کسی پشت معاملهای بوده که زندگیاش را نابود کرد. میل به انتقام با تلاش برای پدر بودن دوباره در تضاد قرار میگیرد؛ هر قدم خشونتآمیز میتواند همان فرصت کوتاهی را که برای نزدیک شدن به جویی دارد از بین ببرد. فرانک همچنین متوجه میشود گذشته آنطور که در زندان تصور میکرد ساده نیست و بعضی تصمیمها برای محافظت از افراد نزدیک گرفته شده بودند. او باید انتخاب کند آخرین بخش زندگیاش را با تسویه حساب تمام کند یا با ساختن رابطهای که سالها فرصت آن را از دست داده است.