راس میلینگز پس از بیستویک سال زندان به دلیل جرمی مربوط به مواد مخدر آزاد میشود و در جهانی قدم میگذارد که تقریباً همه چیزش از فناوری تا روابط اجتماعی تغییر کرده است. او در یک رستوران شغلی ساده پیدا میکند و تلاش دارد شرایط آزادی مشروط را رعایت کند. یک شب هنگام بیرون بردن زباله، نوزاد رهاشدهای را در سطل پیدا میکند. راس که نمیداند چگونه از کودک مراقبت کند و از تماس با پلیس نیز میترسد، نوزاد را موقتاً به اتاقش میبرد. حضور این کودک برنامه آرام و محدود زندگی او را به هم میزند و او مجبور میشود از دیگران کمک بخواهد. در حالی که مسئول آزادی مشروط و همکارانش تغییر رفتارش را میبینند، راس به تدریج درباره مادر نوزاد و دلیل رها شدن او کنجکاو میشود. مردی که بیشتر عمر بزرگسالیاش را در انزوا گذرانده، برای نخستین بار مسئول موجودی کاملاً وابسته به خودش میشود و همین تجربه نگاهش را به آزادی و امکان ساختن آیندهای متفاوت تغییر میدهد.