گویو مردی جوان در طیف اوتیسم است که در یک موزه کار میکند و بهتازگی وارد رابطهای عاشقانه شده است. او تلاش میکند میان احساسات تازه، نیاز به استقلال و قواعد نانوشته روابط اجتماعی تعادل پیدا کند. فضای بسته یا ناآشنا، راه فرار ساده را میبندد و این وضعیت اهمیت همکاری را بیشتر نشان میدهد. در ادامه، انتخابها دشوارتر میشوند تا تصمیمگیری تنها راه پیش رفتن باشد روش قبلی خود را تغییر دهند. ماجرا در لایهای شخصیتر، گذشته را وارد زمان حال میکند و این انتخاب نشان میدهد چگونه آدمها زیر فشار اولویتهایشان را عوض میکنند. در سطح انسانیتر روایت، میل به استقلال مطرح میشود و نتیجه آن جهت رابطهها را تغییر میدهد. در بخش عمده روایت، پرسش اصلی باز باقی میماند؛ و «گویو» شخصیتها را در مرکز روایت حفظ کند. فراتر از اتفاق اصلی، دوستی نقش تعیینکننده پیدا میکند که بهمرور با تصمیمهای اصلی گره میخورد. در بخشهای بعدی، هدف اولیه معنای تازهای پیدا میکند بهطوری که شخصیت مرکزی باید میان خواسته شخصی و جمعی انتخاب کنند.