سانچاکا از کودکی پس از برخورد صاعقه توانایی فیزیکی غیرعادی پیدا کرده، اما سالها زندگی سخت باعث شده بیشتر به مشکلات روزمره خودش فکر کند تا قهرمان بودن. جاکارتا درگیر فساد، جرم و نابرابری است و گروههای قدرتمند از آشوب برای کنترل مردم استفاده میکنند. سانچاکا به عنوان کارگر امنیتی زندگی میکند و تلاش دارد از درگیری دور بماند، اما برخورد با وولان و خانوادههایی که در محله تحت فشارند نگاهش را تغییر میدهد. در همین زمان پنگکور، تاجر بانفوذ، از شبکهای از یتیمان تربیتشده و افراد سیاسی برای اجرای نقشهای بزرگ استفاده میکند. شایعه مادهای که میتواند روی کودکان آینده اثر بگذارد باعث ترس عمومی میشود و شهر به سمت آشوب میرود. سانچاکا مجبور میشود قدرتش را آشکار کند و هویت «گوندالا» را بپذیرد. او هنوز کنترل کامل بر توانایی ناشی از برق ندارد و باید بفهمد چگونه بدون تبدیل شدن به ابزار گروهی دیگر، از مردم محافظت کند و ریشه توطئهای را پیدا کند که از ترس عمومی برای کسب قدرت استفاده میکند.