«Snow Flower» درام عاشقانهای درباره میوکی هیرای، دختر جوانی است که از کودکی جسم ضعیفی داشته و پس از یک تشخیص پزشکی میفهمد زمان زیادی برایش باقی نمانده است. یکی از آرزوهای بزرگ او سفر به فنلاند و دیدن شفق قطبی است، رؤیایی که با محدود شدن آیندهاش معنای تازهای پیدا میکند. در یکی از روزها، میوکی قربانی سرقت میشود و در همان موقع با یوسوکه واتابیکی آشنا میگردد؛ جوانی صریح و سختکوش که میخواهد شیشهگر شود. این آشنایی به رابطهای تبدیل میشود که میوکی را وادار میکند درباره زمانی که دارد و شیوه استفاده از آن تصمیم بگیرد. فیلم بیماری را فقط به عنوان ابزار اندوه به کار نمیبرد، بلکه بر خواستههای روزمره، ترس از وابسته شدن و میل به تجربه کردن زندگی تأکید میکند. آرزوی دیدن آسمان فنلاند در طول داستان به نمادی از فرصتی تبدیل میشود که شاید کوتاه باشد، اما میتواند با انتخاب و همراهی دیگران معنای بیشتری پیدا کند.