جیمز هیمن، رزیدنت جوان پزشکی، برای ادامه دوره آموزشی به بیمارستانی روستایی میرود و امیدوار است پس از مشکلات حرفهای گذشته دوباره اعتمادبهنفس پیدا کند. او شیفتهای طولانی، کمبود نیرو و مسئولیت بیماران جدی را تجربه میکند و خیلی زود متوجه میشود محیط جدید به اندازهای که تصور میکرد آرام نیست. یک بیمار مرموز یا اتفاق پزشکی غیرعادی توجه جیمز را جلب میکند و او نسبت به تشخیص رسمی تردید پیدا میکند. همکاران باتجربهتر به او هشدار میدهند بیش از حد درگیر نشود، اما جیمز نگران است اشتباهی مشابه گذشته تکرار شود. بیخوابی و فشار کاری باعث میشوند قضاوت خودش نیز نامطمئن شود و او نمیداند بعضی نشانهها واقعاً وجود دارند یا حاصل خستگیاند. تحقیقات غیررسمی درباره پرونده، او را به تصمیمهای پزشکی و اخلاقیای میرساند که بیمارستان ترجیح میدهد بررسی نشوند. جیمز باید میان اطاعت از سلسلهمراتب و مسئولیتش در قبال بیماری که شاید قربانی اشتباه سیستم شده انتخاب کند.