فرانسیس مککالن، زن بیوه و تنها، در متروی نیویورک کیف دستیای پیدا میکند و تصمیم میگیرد آن را به صاحبش برگرداند. صاحب کیف گرتا هیدگ، زنی فرانسوی و ظاهراً مهربان است که از تنهایی خود حرف میزند. فرانسیس که مادرش را از دست داده، خیلی زود با او رابطهای شبیه دوستی و حتی مادر و دختری پیدا میکند. این اعتماد زمانی از بین میرود که فرانسیس در خانه گرتا چندین کیف کاملاً مشابه پیدا میکند و میفهمد پیدا شدن کیف خودش تصادفی نبوده است. او تلاش میکند رابطه را قطع کند، اما گرتا حاضر نیست جدایی را بپذیرد و شروع به تعقیب، تماس و ورود به زندگی شخصی فرانسیس میکند. پلیس تا زمانی که جرم مشخصی رخ نداده گزینههای محدودی دارد و رفتار گرتا هر روز خطرناکتر میشود. فرانسیس باید از دوستانش کمک بگیرد و راهی پیدا کند تا زنی را که از تنهایی دیگران برای ایجاد وابستگی استفاده میکند متوقف کند، پیش از آنکه وسواس او به خشونت مستقیم تبدیل شود.