دیزی و لولا، دو دختر نوجوان، همراه دوستانشان برای آخرین روزهای تابستان پیش از شروع سال تحصیلی تازه وقت میگذرانند. آنها در شهری کوچک با آزادی محدود اما تخیل فراوان، روزهایشان را میان طبیعت، خیابان و خانههای یکدیگر میگذرانند. چیزی که در آغاز تعطیلاتی معمولی به نظر میرسد با نزدیک شدن تغییرات خانوادگی و مدرسهای رنگ دیگری میگیرد. دخترها احساس میکنند دورهای از کودکی در حال تمام شدن است و هرکدام به شکل متفاوتی با این موضوع برخورد میکند؛ یکی مشتاق بزرگ شدن است و دیگری از تغییر میترسد. ماجراهای کوچک، دوستیهای تازه و برخورد با بزرگسالان باعث میشوند درباره بدن، استقلال و آینده سؤالهای تازهای پیدا کنند. فیلم بیشتر از یک حادثه مرکزی، حس روزهای پایانی تابستان و فاصله میان کودکی و نوجوانی را ثبت میکند. دوستی برای دخترها پناهگاه اصلی است، اما آنها باید بپذیرند حتی رابطههای نزدیک نیز با رشد تغییر میکنند و ورود به مرحله بعدی لزوماً به معنای از دست دادن تمام چیزهایی نیست که تا امروز برایشان مهم بوده است.