مونتگمری دارک سالهاست سردخانه قدیمی شهر ریونز اِند را اداره میکند و تقریباً هر جسدی که از درهای ساختمان گذشته داستانی عجیب پشت سر داشته است. روزی زن جوانی به نام سم برای آگهی استخدام وارد سردخانه میشود و در جریان مصاحبه از مونتگمری میخواهد درباره مرگهای غیرعادی شهر حرف بزند. مرد مجموعهای از داستانها را روایت میکند: از دزدی که کنجکاویاش او را به موجودی ناشناخته میرساند تا زوجهایی که تصمیمهای خودخواهانهشان پیامدی هولناک پیدا میکند. هر داستان دوره و شخصیت متفاوتی دارد، اما همه بر این ایده تمرکز دارند که انتخابهای کوچک میتوانند نتیجهای بسیار تاریک داشته باشند. سم مرتب داستانهای پیرمرد را نقد میکند و ادعا میکند خودش میتواند روایت بهتری تعریف کند. با ادامه گفتوگو، مونتگمری متوجه میشود مهمان جوان فقط برای پیدا کردن شغل نیامده و آخرین داستان ممکن است بسیار نزدیکتر به خود او باشد. سردخانه از محل نگهداری مردگان به جایی تبدیل میشود که حقیقت زندگی راوی و شنونده نیز در آن آشکار میشود.