ایدن و میا پس از خودکشی مادرشان هنوز با سوگ و خشم زندگی میکنند و حاضر نیستند گریس، نامزد جدید پدرشان ریچارد، را بپذیرند. ریچارد امیدوار است تعطیلات کریسمس در کلبه دورافتاده خانوادگی فرصتی برای نزدیک شدن آنها باشد. زمانی که برای کاری به شهر برمیگردد، گریس و دو کودک در میان برف تنها میمانند. گذشته گریس نیز پیچیده است؛ او تنها بازمانده یک فرقه مذهبی بوده که اعضایش دستهجمعی خودکشی کردند و هنوز از آسیب آن دوران رها نشده است. ناگهان وسایل خانه، غذا و حتی داروهای گریس ناپدید میشوند و ساعتها و تلفنها به شکلی عجیب تغییر میکنند. او شروع به این باور میکند که شاید همه آنها مردهاند و در برزخ گرفتار شدهاند. کودکان ابتدا توضیح دیگری برای اتفاقها دارند، اما شرایط از کنترل خارج میشود. انزوای کلبه و کولاک اجازه کمک فوری نمیدهد و بازی روانی میان سه نفر به نقطهای میرسد که تشخیص واقعیت از ترسهای گذشته گریس دشوار میشود.