مت کانینگهام، پدری بیوه با پنج فرزند، درست پیش از کریسمس متوجه میشود مزرعهای در روستایی انگلیسی به او ارث رسیده است. او که برای تکمیل پروژه مهم کاری تحت فشار است، خانواده را به مزرعه میبرد و امیدوار است محیط آرام به تمرکزش کمک کند. بچهها برعکس او عاشق زندگی روستایی میشوند؛ حیوانات، همسایههای صمیمی و آزادی مزرعه برایشان بسیار جذابتر از شهر است. زمانی که مت تصمیم میگیرد ملک را بفروشد و به لندن برگردد، فرزندان با کمک اهالی نقشهای میکشند تا او را متقاعد کنند بماند. کارهای مزرعه، مشکلات ساختمان و مسئولیت حیوانات نیز نشان میدهند زندگی روستایی به اندازه ظاهر کارتپستالیاش ساده نیست. مت باید میان شغل و آیندهای که برای خانواده تصور کرده و نیاز بچهها به محیطی که پس از مرگ مادرشان در آن دوباره شاد شدهاند تصمیم بگیرد. کریسمس به فرصتی تبدیل میشود تا خانواده درباره مفهوم خانه و چیزی که واقعاً برایشان ارزش دارد دوباره فکر کند.