مارگو استون، معمار موفق نیویورکی، درست پیش از کریسمس میفهمد عمهای که تقریباً نمیشناخته عمارت پلومهیل در انگلستان را برای او به ارث گذاشته است. طبق وصیت، مارگو باید یک هفته کامل در ملک زندگی کند و بعد درباره نگه داشتن یا فروش آن تصمیم بگیرد. او در آغاز عمارت قدیمی را بیشتر فرصتی برای توسعه و ساخت پروژهای تازه میبیند، بهخصوص وقتی شرکتش نیز علاقهمند به سرمایهگذاری میشود. اما حضور در روستا و آشنایی با آلفی، پسر مدیر ملک که تولید شراب آلو را ادامه میدهد، نگاهش را تغییر میدهد. مردم محلی سنتهای کریسمسی عمارت را بخشی از هویت جامعه میدانند و از فروش آن میترسند. مارگو که تمام حرفهاش را بر خراب کردن قدیمی و ساختن جدید بنا کرده، برای نخستین بار باید ارزش چیزی را بسنجد که فقط با قیمت زمین و ساختمان قابل اندازهگیری نیست. در پایان هفته، تصمیم او هم آینده حرفهای خودش و هم زندگی کسانی را که به پلومهیل وابستهاند تحت تأثیر قرار خواهد داد.