اِی.کی. سریواستاوا، افسر اداره جرایم مالی، در بیمارستان به هوش میآید و پزشکان میگویند بخشی از حافظهاش را از دست داده است. او بهدرستی به یاد نمیآورد چرا بستری شده و حتی رابطهاش با دخترش ساکشی برایش غریبه است. افراد مختلف به دیدنش میآیند و هرکدام نسخهای متفاوت از شخصیت او و روزهای پیش از حادثه تعریف میکنند. یکی او را مأموری سختگیر و درستکار میداند و دیگری مردی سرد و آزاردهنده که به خانوادهاش بیتوجه بوده است. در میان این روایتها، پروندهای بزرگ درباره کلاهبرداری صندوق سرمایهگذاری دوباره مطرح میشود؛ پروندهای که سریواستاوا پیش از بستری شدن روی آن کار میکرد. او تلاش میکند از تکههای حافظه، حرف شاهدان و اسناد مالی بفهمد چه کسی حقیقت را میگوید و آیا حادثه خودش نیز با همان پرونده ارتباط دارد. هر پاسخ علاوه بر نزدیک کردن او به کلاهبرداران، تصویری تازه از زندگی شخصیاش میسازد که شاید همیشه حاضر نباشد آن را بپذیرد.