خانوادهای ژاپنی در برزیل یا جامعهای مهاجر با مرگ یا بحران یکی از اعضای اصلی دوباره کنار هم جمع میشوند. سالها فاصله جغرافیایی و تفاوت نسلی باعث شده هرکدام تصویر متفاوتی از معنای خانواده داشته باشند. بزرگترها به سنت، زبان و مسئولیت جمعی اهمیت میدهند، در حالی که نسل جوانتر هویت خودش را میان فرهنگ خانوادگی و جامعه محل زندگی ساخته است. مراسم یا مسئلهای مربوط به خانه و میراث آنها را مجبور میکند چند روز در کنار هم بمانند و رازهای قدیمی، اختلافهای مالی و رابطههای ناتمام آشکار میشوند. شخصیت اصلی تلاش میکند میان اعضایی که تقریباً زبان عاطفی مشترکی ندارند واسطه باشد و همزمان درباره مسیر خودش تصمیم بگیرد. هیچکس کاملاً مقصر یا بیگناه نیست و مهاجرت باعث شده بعضی انتخابها از نگاه نسل بعد غیرقابل فهم به نظر برسند. «خانواده» به این پرسش میپردازد که تعلق فقط با خون یا نام خانوادگی حفظ نمیشود؛ اگر افراد حاضر نباشند روایت یکدیگر را بشنوند، حتی نزدیکترین پیوندها میتوانند به خاطرهای مشترک اما زندگیهای کاملاً جدا تبدیل شوند.