جوآن استنلی زن سالخوردهای در لندن است که سالها زندگی آرامی داشته و هیچکس او را با جاسوسی یا خیانت مرتبط نمیداند. ناگهان مأموران امنیتی او را به اتهام انتقال اطلاعات محرمانه هستهای به شوروی در دهه ۱۹۴۰ بازداشت میکنند. روایت به دوران جوانی جوآن در کمبریج برمیگردد، زمانی که دانشجوی فیزیک بود و با لئو و گروهی از فعالان سیاسی آشنا شد. او بعداً در پروژه محرمانه ساخت سلاح هستهای بریتانیا کار کرد و با دیدن قدرت ویرانگر بمب به این باور رسید که انحصار یک کشور میتواند جهان را خطرناکتر کند. رابطه عاطفی، ایدئولوژی و ترس از جنگ تصمیمهایش را پیچیده میکنند و جوآن مجبور میشود میان وفاداری ملی و باور شخصی درباره توازن قدرت انتخاب کند. در زمان حال، پسر و وکیلش از شنیدن گذشته مادر شوکه میشوند و او باید توضیح دهد چرا کاری را که دولت خیانت مینامد خودش سالها اقدامی برای جلوگیری از جنگ میدانسته است.