ویل و مایلز پس از یک سرقت ناموفق به همراه شریکشان مجبور به فرار میشوند و در منطقهای دورافتاده پناه میگیرند. پولی که قرار بود راه خروجشان از زندگی جنایی باشد، اکنون باعث بیاعتمادی میان اعضای گروه شده است و هرکدام نگران است دیگری سهم بیشتری بردارد یا برای نجات خودش با پلیس همکاری کند. وقتی تعقیبکنندگان به آنها نزدیک میشوند، اختلاف داخلی به اندازه خطر بیرونی جدی میشود. ویل تلاش میکند برنامهای برای خروج از منطقه پیدا کند، اما انتخابهای گذشته و روابطی که بر پایه منفعت شکل گرفتهاند اجازه نمیدهند به سادگی به هم اعتماد کنند. هر تصمیم درباره پول، خودرو یا مسیر فرار میتواند گروه را از هم بپاشد. داستان در فضایی جنایی و محدود، بر مردانی تمرکز دارد که پس از ارتکاب جرم متوجه میشوند سختترین بخش کار نه انجام سرقت، بلکه زنده ماندن و حفظ اعتماد پس از آن است.