چِنگ ییزی، شمشیرزن نابینای ماهر، در سفرش بهطور اتفاقی دختری یتیم به نام ژانگ شیائویو را نجات میدهد که خانوادهاش به شکلی بیرحمانه قتلعام شدهاند. دختر کسی را جز خودش ندارد و با اصرار از چنگ میخواهد او را همراه ببرد. مرد ابتدا حاضر نیست مسئولیت شاگرد یا فرزند دیگری را بپذیرد، اما در نهایت تسلیم میشود و آموزشهای سختی برایش آغاز میکند. شیائویو بیش از هر چیز به انتقام فکر میکند و تصور میکند یاد گرفتن شمشیرزنی تنها راه پاسخ دادن به کسانی است که خانوادهاش را نابود کردهاند. چنگ که خودش سالها با خشونت زندگی کرده، تلاش میکند به او نشان دهد مهارت رزمی بدون کنترل خشم میتواند آدم را به همان چیزی تبدیل کند که از آن متنفر است. با نزدیک شدن قاتلان گذشته، شاگرد و استاد ناچار میشوند وارد درگیریای شوند که شیائویو مدتها منتظرش بوده است. او باید میان انتقام فوری و درسهایی که از مرد نابینا آموخته انتخاب کند.