یک مرمتگر آمریکایی برای بازسازی نقاشی قدیمی به روستایی در ایتالیا میرود و در آنجا با افسانهای تاریک و موجودی مرتبط با چاهی باستانی روبهرو میشود. هرچه کار مرمت جلو میرود، گذشته اثر هنری و تهدیدی پنهان به هم نزدیکتر میشوند. روایت در لحظات آرامتر، گذشته را وارد زمان حال میکند و از این راه مشخص میشود چگونه مسئولیت همیشه با قدرت همراه است. در بخشهای بعدی، راههای ساده کمتر میشوند و همین موضوع آنها را وادار میکند مسئولیت انتخاب خود را بپذیرند. یکی از محورهای مهم، ترس از شکست دیده میشود و این جنبه به موتور بخشی از روایت تبدیل میشود. موقعیت مرکزی اثر، بر تصمیمها فشار وارد میکند و این وضعیت اختلافها را برجستهتر میکند. بدون ورود به جزئیات پایانی، مسیر حل مسئله اهمیت خودش را حفظ میکند؛ و «چاه» به جای نتیجه فوری روی روند اتفاقات بایستد. محیط داستان، به بخشی از مسئله تبدیل میشود که در طول روایت اهمیت همکاری را بیشتر نشان میدهد.