هنگامی که شیواجی و خانواده اش و کل جامعه روستایش یک روز مجبور به ترک پاکستان می شوند، در حالی که به هند می گریزد از مادر محبوبش که زمانی او را به فرزندی پذیرفته بود جدا می شود. شیواجی که چند سال بعد به یک مرد محترم و ترسناک تبدیل شده بود، اکنون به جستجوی خویشاوندان نزدیک خود می رود. اما او همچنین از حقوق مردم خود که توسط یک استثمارگر مجبور به کار اجباری می شوند دفاع می کند و تمام زندگی خود را وقف این کار می کند، به همین دلیل است که از این پس به عنوان "چاتراپاتی" نامیده می شود.