پیکسی هاردی زن جوانی در غرب ایرلند است که بعد از مرگ مادرش میخواهد پول کافی برای ترک شهر و شروع زندگی تازه به دست آورد. او نقشه سرقت محموله مواد مخدر گروهی از کشیشان تبهکار را طراحی میکند، اما عملیات آنطور که انتظار دارد پیش نمیرود و دو مرد جوان، فرانک و هارلند، ناخواسته با جسد یکی از افراد و کیف مواد روبهرو میشوند. پیکسی خیلی زود سرنخها را کنار هم میگذارد و به این دو نزدیک میشود تا از محموله برای رسیدن به هدف خودش استفاده کند. سه نفر در سفری جادهای از ایرلند عبور میکنند و همزمان پلیس، گانگسترها و کشیشهای مسلح دنبالشان هستند. فرانک و هارلند نمیدانند تا چه اندازه میتوانند به پیکسی اعتماد کنند، چون او تقریباً همیشه چند قدم جلوتر از دیگران فکر میکند. پیکسی نیز باید میان انتقام از گذشته و امکان ساختن آیندهای مستقل انتخاب کند، در حالی که هر معامله تازه احتمال زنده ماندن گروه را کمتر میکند.