جیمز برای نخستین بار با عروسک چوبی زندهای آشنا میشود که پدربزرگش جپتو سالها از دیگران پنهان کرده است. پینوکیو جهان را با منطق ساده و کودکانه خودش میسنجد و تصمیم میگیرد هر چیز و هر کسی را که «بد» میداند از سر راه بردارد. این برداشت خطرناک، محبت او به خانواده را به خشونتی مهارنشدنی تبدیل میکند و جیمز باید پیش از آنکه دیر شود، به او بفهماند انسانبودن فقط به زندهبودن یا دفاع از عزیزان خلاصه نمیشود.