سوفیا و دخترش، امیلی، پس از شهادت همسر سابقش، میسون، مجبور می شوند تا تحت حفاظت شاهد قرار گیرند. سوفیا پس از سال ها زندگی به ظاهر عادی با دوستان و روابط جدید، متوجه می شود که میسون از زندان حداکثر امنیتی خود فرار کرده است. سوفیا با دانستن قدرت و ارتباطات خود، مجبور می شود حقیقت را برای دختر نوجوان خود در مورد اینکه واقعاً پدرش کیست - و مجبور است همه چیز را پشت سر بگذارد، برای دختر نوجوانش فاش کند. سوفیا و امیلی که با هم به یک کلبه دورافتاده قدیمی در جنگل میگریزند، باید هر کاری که لازم است انجام دهند تا از میسون و قصد بیرحمانهاش برای ساختن خانواده دوباره نجات پیدا کنند.