بابی و بهترین دوستش کوین هنگام بازی در جنگل ربوده میشوند و در صندوق عقب خودرو به هوش میآیند. بابی موفق میشود هنگام توقف فرار کند، اما وقتی میبیند کوین هنوز داخل خودروست تصمیم میگیرد به جای دویدن برای نجات خودش، مخفیانه آدمربا را تا خانهای دورافتاده دنبال کند. او وارد ساختمان میشود و صدای دوستش را از پشت دری قفلشده میشنود. خانه پر از راهرو، اتاق و خطرهایی است که بابی شناختی از آنها ندارد و هر حرکت میتواند حضورش را لو بدهد. او تلاش میکند تلفن یا کلیدی برای آزاد کردن کوین پیدا کند و همزمان متوجه میشود آدمربایی آنها ممکن است نخستین جرم صاحبان خانه نباشد. بزرگسالان داخل ساختمان از حضور بابی خبر ندارند و همین تنها برتری اوست. دو پسر باید با علامتها و فرصتهای کوتاه با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و پیش از بازگشت آدمربا به اتاق، راهی برای خروج پیدا کنند. دوستی برای بابی به معنای تصمیمی بسیار واقعی میشود: آزادی خودش را داشت، اما حاضر نشد بهترین دوستش را پشت در رها کند.