پسری جوان که در یک فرقه سرکوبگر بزرگ شده و با بیماری روانی دستوپنجه نرم میکند، متوجه میشود رهبران گروه قتلهای آیینی را به او نسبت میدهند. او برای اثبات بیگناهی و نجات قربانی بعدی باید علیه ساختاری که تمام عمرش او را کنترل کرده بایستد. از این نقطه، راههای ساده کمتر میشوند و افراد درگیر ماجرا باید با پیامد رفتار قبلی روبهرو شوند. یکی از محورهای مهم، پذیرش تفاوتها اهمیت پیدا میکند و همین لایه جهت رابطهها را تغییر میدهد. داستان در کنار خط اصلی، به تغییر شخصیتها فرصت میدهد تا روشن شود چرا آدمها زیر فشار اولویتهایشان را عوض میکنند. زمینهای که قصه ساخته، نقش فعالی در ماجرا دارد و این وضعیت احساس خطر را به رابطهها پیوند میدهد. در محدودهای بدون اسپویل، کشمکش میان خواستهها ادامه دارد؛ در چنین چارچوبی «پسر کثیف» اجازه دهد انگیزهها بهتدریج روشن شوند. ماجرا در لایهای شخصیتر، گذشته را وارد زمان حال میکند تا روشن شود چرا فشار بیرونی رابطهها را تغییر میدهد.