مکس، پسربچهای یهودی، در جریان جنگ جهانی دوم از گتوی اروپای شرقی فرار میکند و برای زنده ماندن وارد جنگل میشود. او خانوادهاش را از دست داده یا از آنها جدا شده و نمیداند چه کسی هنوز زنده است. در طبیعت با گروهی از کودکان دیگر روبهرو میشود که هرکدام از مناطق اشغالشده فرار کردهاند و یاد گرفتهاند بدون بزرگسالان غذا، پناه و امنیت پیدا کنند. جنگل آنها را از نیروهای نازی پنهان میکند، اما سرمای زمستان، گرسنگی و خطر لو رفتن همچنان وجود دارد. کودکان مجبور میشوند قوانینی برای تقسیم منابع و اعتماد به غریبهها بسازند. مکس هنوز امیدوار است بتواند دوباره خانوادهاش را پیدا کند و هر خبر از روستاهای اطراف او را به حرکت وامیدارد. داستان با الهام از تجربههای واقعی کودکان یهودی، بقا را از نگاه کسانی نشان میدهد که در سنی بسیار پایین مجبور شدند تصمیمهایی بگیرند که معمولاً مسئولیت بزرگسالان است.