«Disquiet» با تصادفی شدید آغاز میشود که سم را تا مرز مرگ میبرد. او پس از حادثه در بیمارستانی به هوش میآید، اما خیلی زود متوجه میشود این مکان شبیه یک مرکز درمانی عادی نیست. راهروها خالیاند، خروج از ساختمان آسان نیست و حضورهایی مرموز و تهدیدکننده در بخشهای مختلف دیده میشوند. سم در حالی که هنوز از نظر جسمی و ذهنی آسیبپذیر است، تلاش میکند بفهمد چه اتفاقی افتاده و چرا نیروهایی ناشناخته مانع رفتنش میشوند. هر اتاق و برخورد تازه بخشی از واقعیت او را زیر سؤال میبرد و بیمارستان به فضایی میان کابوس، خاطره و خطر واقعی تبدیل میشود. او برای پیدا کردن راه خروج مجبور است با ترسهایی روبهرو شود که فقط از موجودات اطرافش ناشی نمیشوند. «Disquiet» به جای تکیه صرف بر تعقیب و شوک، از محیط بسته بیمارستان برای ایجاد حس سردرگمی استفاده میکند و داستان مردی را پیش میبرد که ابتدا باید ماهیت زندانی را که در آن گیر افتاده درک کند.