در این درام کرهای، دختر جوانی با مادربزرگی تنها و بدخلق آشنا میشود و بهتدریج میان آنها رابطهای غیرمنتظره شکل میگیرد. هر دو با زخمهای خانوادگی خود روبهرو هستند و حضورشان در زندگی یکدیگر معنای تازهای به مراقبت و همراهی میدهد. هرچه زمان میگذرد، گذشته اهمیت بیشتری پیدا میکند به همین دلیل آدمها مجبور میشوند درباره نیت دیگران تجدیدنظر کنند. داستان در کنار خط اصلی، تفاوت دیدگاهها را نشان میدهد تا دلیل رفتارها روشنتر شود و فشار بیرونی رابطهها را تغییر میدهد. در میان همه این رخدادها، مسئله اعتماد است و همین لایه دلیل بعضی تعارضها را روشن میکند. فضای پیرامون شخصیتها، دامنه انتخابها را محدود میکند و چنین محدودیتی بحران را از یک حادثه ساده فراتر میبرد. در پایان مسیر معرفیشده، پرسش اصلی باز باقی میماند؛ همین مسئله باعث میشود «یک شاهزاده خانم کوچولو» فرصت کافی برای شکل گرفتن تغییرها داشته باشد. ساختار قصه همزمان، فضای اطراف را مهم نگه میدارد و از این راه مشخص میشود چگونه ترس میتواند قضاوت را تغییر دهد.