ساندیا تنها چند ماه پس از ازدواج، همسرش آستیک را از دست میدهد و خانه خانواده شوهرش برای برگزاری مراسم سوگواری پر از بستگان میشود. همه انتظار دارند او مانند یک بیوه جوان ویرانشده رفتار کند، اما ساندیا نمیتواند اندوهی را که اطرافیان از او میخواهند احساس کند. بیشتر از گریه، گرسنه است و نسبت به آیندهای که ناگهان بدون همسر پیش رویش قرار گرفته سردرگم است. حضور بستگان با عادتها و اختلافهایشان فضای خانه را شلوغتر میکند و ساندیا در میان مراسم با اطلاعات تازهای درباره زندگی آستیک روبهرو میشود که نگاهش به ازدواج کوتاهشان را تغییر میدهد. او به تدریج متوجه میشود بخش زیادی از هویت و تصمیمهایش توسط خانوادهها تعیین شده و مرگ همسر میتواند، با وجود تلخی آن، او را مجبور کند برای نخستین بار درباره خواستههای خودش تصمیم بگیرد و آیندهای مستقل را تصور کند.