متیو، مدیر تبلیغاتی جوان در شیکاگو، درست پیش از سفر کاری مهمی تصور میکند در یک رستوران لیزا، دوستدختر سابقش را دیده است؛ زنی که دو سال قبل بدون توضیح روشنی از زندگی او ناپدید شد. این مشاهده کوتاه باعث میشود سفرش را عقب بیندازد و دوباره دنبال زنی بگردد که هنوز نتوانسته فراموشش کند. متیو سرنخهایی درباره محل زندگی و رفتوآمد لیزا پیدا میکند، اما هر بار با اطلاعاتی روبهرو میشود که کاملاً با خاطراتش هماهنگ نیست. در جریان جستوجو با زنی به نام الکس آشنا میشود که به شکلی غیرمنتظره وارد ماجرا شده و پاسخ بعضی پرسشها را میداند. روایت میان زمان حال و خاطرات رابطه متیو و لیزا حرکت میکند و نشان میدهد چگونه مجموعهای از سوءتفاهمها و تصمیمهای پنهان میتواند دو نفر را از هم جدا کند، بیآنکه هیچکدام تصویر کاملی از اتفاقها داشته باشند.