«ویکتور فرانکنشتاین» روایت آشنای مری شلی را از زاویه رابطه میان ویکتور فرانکنشتاین و دستیارش ایگور بازآفرینی میکند. ایگور در آغاز مردی باهوش و منزوی در یک سیرک است که استعدادش در کالبدشناسی توجه ویکتور، دانشجوی پزشکی جاهطلب، را جلب میکند. ویکتور او را از زندگی تحقیرآمیز گذشته بیرون میآورد و وارد آزمایشهایی میکند که هدفشان غلبه بر مرگ و خلق حیات از بافت مرده است. دوستی و همکاری آنها با پیشرفت پژوهش، زیر فشار وسواس ویکتور قرار میگیرد؛ زیرا مرز میان کنجکاوی علمی و جاهطلبی خطرناک هر روز کمتر میشود. همزمان یک بازرس مذهبی و سرسخت تلاش میکند فعالیتهای آنها را متوقف کند. فیلم عناصر ترس گوتیک را با ماجراجویی و درام شخصیتمحور ترکیب میکند و به جای تمرکز صرف بر هیولا، به انگیزه دو دانشمند و شکاف تدریجی میان آنها میپردازد. مسئله اصلی این است که توانایی انجام یک تجربه لزوماً به معنای درستبودن انجام آن نیست.