یک زن جوان پس از سالها فاصله گرفتن از خانواده، به دلیل بحران مالی یا اتفاقی شخصی مجبور میشود دوباره به خانه والدینش برگردد. بازگشت خیلی زود نشان میدهد دلیل دوری او فقط اختلاف معمول نسلها نبوده است. والدین رفتارهای کنترلگر، تحقیرآمیز و دستکاریکنندهای دارند و تلاش میکنند تصمیمهای زندگی دختر را همچنان تحت نفوذ خود نگه دارند. هر بحث خانوادگی با یادآوری فداکاریها و ایجاد احساس گناه پایان مییابد و شخصیت اصلی میفهمد مرزهای شخصیای که در بیرون ساخته در خانه قدیمی به راحتی شکسته میشوند. رابطه با خواهر، برادر یا شریک عاطفی نیز تحت تأثیر دخالت والدین قرار میگیرد. او باید میان حفظ ارتباط خانوادگی و محافظت از سلامت روان خودش تعادل پیدا کند. داستان بر خشونت آشکار تمرکز ندارد، بلکه الگوهای روزمرهای را نشان میدهد که میتوانند رابطه والد و فرزند را سمی کنند؛ از کنترل مالی و مقایسه گرفته تا انکار احساسات. دختر باید تصمیم بگیرد آیا تغییر ممکن است یا تنها راه، تعریف فاصله و مرزهایی تازه است.