دو مرد غریبه بدون هیچ خاطرهای از گذشته در اتاقی بسته بیدار میشوند و نمیدانند چه کسی آنها را آنجا آورده است. درها، پنجرهها و اشیای محدود اتاق سرنخ روشنی ارائه نمیکنند و تلاش برای خروج به شکلی عجیب دوباره آنها را به همان نقطه برمیگرداند. خیلی زود متوجه میشوند زمان در چرخهای تکراری گرفتار شده و بعضی اتفاقها بارها با تفاوتهای کوچک رخ میدهند. هر چرخه فرصتی برای جمع کردن اطلاعات تازه ایجاد میکند، اما همزمان بیاعتمادی میان دو نفر را بیشتر میکند؛ شاید یکی از آنها چیزی درباره اتاق یا گذشته مشترکشان میداند. با بازیابی تکههایی از حافظه، تصویر جهان بیرون نیز تغییر میکند و آنها به این احتمال میرسند که دنیایی که میشناختند دیگر وجود ندارد. مسئله فقط فرار از چهار دیوار نیست؛ باید بفهمند چرا در این حلقه قرار گرفتهاند و آیا اتاق زندان آنهاست یا آخرین فضای امن باقیمانده. هر پاسخ تازه این پرسش را جدیتر میکند که اگر بتوانند بیرون بروند، چه چیزی واقعاً در انتظارشان است.