ویکرام، معروف به سلطان، از کودکی میان نزدیک به صد مرد گانگستر بزرگ شده که پس از مرگ مادرش او را مانند برادر و فرزند خودشان تربیت کردهاند. او در بزرگسالی از هند دور میشود و مهندسی میخواند، اما پس از بازگشت متوجه میشود گروه خانوادگی هنوز درگیر خشونت و پروندههای جنایی است. سلطان تصمیم میگیرد به جای ادامه مسیر پدر، همه آنها را وادار کند زندگی قانونیتری پیدا کنند. فرصتی زمانی ایجاد میشود که گروه به روستایی میرود که زمینهایش توسط فردی قدرتمند تهدید میشود. سلطان پیشنهاد میکند به جای جنگیدن، گانگسترها کشاورزی کنند و حاصلخیزی زمین را ثابت کنند. مردانی که تمام عمرشان با اسلحه و درگیری زندگی کردهاند باید برای نخستین بار نظم و صبر کار روی زمین را یاد بگیرند. همزمان دشمنان روستا و مقامهایی که از خشونت گروه سود میبرند تلاش میکنند برنامه را شکست دهند. سلطان باید بدون از دست دادن خانوادهای که دوستشان دارد، نشان دهد وفاداری به آنها الزاماً به معنای ادامه دادن همان زندگی جنایی نیست.