ماتئوس نوجوانی هجدهساله از روستایی فقیر در برزیل است که برای پیدا کردن کار به سائوپائولو میرود. مردی به نام لوکا به او و چند جوان دیگر وعده شغل در کارگاه بازیافت میدهد، اما پس از ورود روشن میشود آنها در دام نوعی بردهداری مدرن گرفتار شدهاند. مدارکشان گرفته میشود، بدهی ساختگی برایشان ثبت میشود و اجازه خروج آزادانه ندارند. ماتئوس ابتدا میخواهد همراه دیگران فرار کند، اما لوکا هوش و توانایی مدیریتی او را میبیند و پیشنهاد میدهد در ازای همکاری، شرایط بهتری داشته باشد. نوجوان میان نجات خودش و خیانت به کسانی که همراهش گرفتار شدهاند قرار میگیرد. هر امتیاز تازه او را بیشتر به ساختاری نزدیک میکند که از ابتدا قربانیاش کرده بود. ماتئوس کمکم میفهمد استثمار فقط با زنجیر فیزیکی انجام نمیشود؛ بدهی، ترس از پلیس، خانوادههای وابسته به پول و نبود گزینه جایگزین نیز میتوانند افراد را در بند نگه دارند. او باید تصمیم بگیرد برای رسیدن به آزادی خودش حاضر است چه مقدار از همان سیستم را اداره کند.