«هرگز نگو هرگز» جیمز باند را پس از مدتی دوری از مأموریتهای فعال دوباره به میدان برمیگرداند. سازمان اسپکتر با استفاده از جک پتاچی، افسر نیروی هوایی، دو کلاهک هستهای را میدزدد و جهان را تهدید میکند که در صورت پرداخت نشدن باج آنها را منفجر خواهد کرد. باند مأمور میشود رد عملیات را پیدا کند و تحقیقاتش او را به ماکسیمیلیان لارگو، مرد ثروتمند و خطرناکی مرتبط با اسپکتر، میرساند. دومینو، زنی نزدیک به لارگو، نیز به یکی از کلیدهای پرونده تبدیل میشود. باند از اروپا تا باهاما به دنبال محل سلاحها حرکت میکند و همزمان با مأموران دشمن و قاتلی حرفهای روبهرو میشود. فیلم همان عناصر آشنای جاسوسی، تعقیب، ابزارهای ویژه و شوخیهای خشک شخصیت را حفظ میکند، اما باندی باتجربهتر را نشان میدهد که باید ثابت کند هنوز برای مقابله با یک بحران جهانی آماده است. این مأموریت همچنین تقابل تجربه قدیمی باند با دشمنی مجهز و سازمانیافته را به بخش مهمی از جذابیت فیلم تبدیل میکند.