کو یونگهوان، شاعر سالخوردهای که مدتی در هتلی کنار رود هان اقامت دارد، احساس میکند شاید به پایان زندگی نزدیک شده باشد و دو پسر بزرگسالش را برای دیدار دعوت میکند. کیونگسو و بیونگسو رابطهای پرتنش و رقابتی دارند و حتی هنگام انتظار برای پدر، اختلافهای قدیمی میانشان آشکار میشود. در همان هتل، سانگهی پس از شکست عاطفی برای استراحت نزد دوستش یونجو آمده و دو زن بیشتر وقتشان را در اتاق و فضای برفی اطراف میگذرانند. مسیر این چهار نفر و شاعر گاهی بدون برنامه با یکدیگر تلاقی میکند. یونگهوان از دیدن زنان الهام میگیرد و برایشان شعر مینویسد، در حالی که خودش نمیتواند به سادگی با پسرانش درباره گذشته و احساسش حرف بزند. فضای آرام هتل، برف و رودخانه زمینهای برای گفتوگوهای کوتاه درباره پیری، عشق، حسادت و فاصله خانوادگی میسازد. هیچکس راهحل بزرگی برای زندگی دیگری ندارد، اما حضور چند غریبه در یک مکان باعث میشود هرکدام چیزهایی را که در روابط نزدیکتر نمیتوانست بگوید راحتتر بیان کند.